![]() |
![]() |
|
| گر به هم آویزیم ما دو سرگشته تنها چو موج به پناهی که تو میجوئی خواهیم رسید اندر آن لحظه جادوئی اوج |
|
I AM THANKFUL
خدا رو شکر میکنم FOR THE WIFE WHO SAYS IT'S HOT DOGS TONIGHT, BECAUSE SHE IS HOME WITH ME, AND NOT OUT WITH SOMEONE ELSE. برای همسرم
که میگه امشب شام سوسیس داریم, چون امشب خونه پیش منه و نه بیرون با کس دیگری.
FOR THE HUSBAND
WHO IS ON THE SOFA
BEING A COUCH POTATO, BECAUSE HE IS HOME WITH ME AND NOT OUT AT THE BARS.. برای شوهرم
که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل، چون خونه پیش منه و نه بیرون توی بارها.
FOR THE TEENAGER
WHO IS COMPLAINING ABOUT DOING DISHES BECAUSE IT MEANS SHE IS AT HOME, NOT ON THE STREETS. برای نوجوانی
که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ولی نیست.
FOR THE TAXES I PAY
BECAUSE IT MEANS I AM EMPLOYED. برای مالیاتی که پرداخت میکنم
چون بیه این معناست که شغلی دارم.
FOR THE MESS TO CLEAN AFTER A PARTY
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN SURROUNDED BY FRIENDS. برای شلوغی و کثیفی خانه بعد ار مهمانی
چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.
FOR THE CLOTHES THAT FIT A LITTLE TOO SNUG BECAUSE IT MEANS I HAVE ENOUGH TO EAT. برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن
چون یعنی غذا برای خوردن دارم.
FOR MY SHADOW THAT WATCHES ME WORK BECAUSE IT MEANS I AM OUT IN THE SUNSHINE برای سایه ای که شاهد کار منه
چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.
FOR A LAWN THAT NEEDS MOWING,
WINDOWS THAT NEED CLEANING, AND GUTTERS THAT NEED FIXING BECAUSE IT MEANS I HAVE A HOME برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه
چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.
FOR THE PARKING SPOT I FIND AT THE FAR END OF THE PARKING LOT BECAUSE IT MEANS I AM CAPABLE OF WALKING AND I HAVE BEEN BLESSED WITH TRANSPORTATION. برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم
چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.
برای هزینه بالا برای گرمایش
چون یعنی خانه گرمی دارم.
FOR THE LADY BEHIND ME IN CHURCH WHO SINGS OFF KEY BECAUSE IT MEANS I CAN HEAR. برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی میخواند
چون یعنی گوشم میشنود.
FOR THE PILE OF LAUNDRY AND IRONING BECAUSE IT MEANS I HAVE CLOTHES TO WEAR. برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند
چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.
FOR WEARINESS AND ACHING MUSCLES
AT THE END OF THE DAY BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN CAPABLE OF WORKING HARD. برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز
چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.
FOR THE ALARM THAT GOES OFF
IN THE EARLY MORNING HOURS BECAUSE IT MEANS I AM ALIVE. برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند
چون یعنی هنوز زنده هستم.
AND I AM THANKFUL:
FOR THE crazy people I work with BECAUSE they make work interesting and fun! چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد
AND FINALLY, FOR TOO MUCH E-MAIL و در آخر برای این همه ایمیل BECAUSE IT MEANS I HAVE FRIENDS WHO ARE THINKING OF ME..
چون یعنی دوستان زیادی دارم که به فکر من هستند.. SEND THIS TO SOMEONE YOU CARE ABOUT.
I JUST DID. این متن را برای کسی بفرستید که برای شما ارزش دارد.
من اینچنین کردم.
Live well, Laugh often, & Love with all of your heart!
خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! با تمام قلبتان دوست بدارید!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/25ساعت 9:51 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/22ساعت 18:15 توسط مهرنوش |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/22ساعت 18:9 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/09ساعت 10:54 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 10:20 توسط مهرنوش |
|
|
پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: -اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی: صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:57 توسط مهرنوش |
|
شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:54 توسط مهرنوش |
|
|
تورا گم كرده ام
و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگينند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگينند چراغ روشن شب بود برايم چشم هاي تو نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بيتاب و دلگيرم كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:46 توسط مهرنوش |
|
|
یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه مینویسم : "آنکه باید باشد و نیست ..." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:44 توسط مهرنوش |
|
|
دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازاو پرسید:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوستت دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:34 توسط مهرنوش |
|
|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي… اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد اي کاش مي دانستي … |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:27 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 9:30 توسط مهرنوش |
|
|
امشب همه چیز رو به راه است...
همه چیز آرام ... آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! دلتنگی در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را چگونه بی صدا کنم تو نگرانم نشو ! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی یاد گرفته ام ... نفس بکشم بدون تو... و به یاد تو یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن... و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم یاد گرفته ام که بی تو بخندم ... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت... یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ... و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه...! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ... "فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 9:14 توسط مهرنوش |
|
|
خواب دیده ام یکی از همین روزهای ِ در راه ِ نیامده ، از راه می رسی ، و این همه تنهایی را که روی دلم جا مانده اند، با بوسه ای می زُدایی . و در انجماد روزهای ِ اندوهم ، آنقدر تکرار می شوی که ذوب می شوند این همه خستگی های ِ دلم ... خواب دیده ام تمامی این چشم هایی ، که مبادای تلاقی ِ نگاه ِ مرا و تو را خیره مانده اند ، به خواب می روند ، و نمی بینند چشم های ِ مرا ، که آغوش باز کرده اند زلال ِ نگاه ِ دریایی تو را ... و سبز شدن ِ دست های ِ نحیف ِ مرا در حجم ِ دست های ِ مهربان ِ تو ...
خواب دیده ام بی هیچ هراس و دلهره ای می ایستم و رساتر از هر بار گفتنم ، فریاد می زنم دوستت دارم را ، و رها می شوم در حجم آغوش ِ تو و به خواب می روم و تمامی ِ آشنایان ِ این حوالی ، بی هیچ شماتتی ، سرمست می شوند ... خواب دیده ام در این روزهای ِ پر گریه ی ِ بی تو آنقدر با تو می خندم که من و تو ما می شود و می ماند ....
خواب دیده ام ....
. . .
تو بگو
بگو ، تمامی این ها را که به خواب دیده ام ، نمیگــُذاری به حساب ِ کج بودن خواب های ِ این دل ِ بی قرار ِ بی درمان و می مانی ....
بگو ، من با این همه باید ها و نبایدهایی که دوره کرده اند من را و تو را چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟
من از بیدار ماندن ِ مدام می ترسم ، بگذار بخوابم و خواب ببینم که من و تو ، ما ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 9:7 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/14ساعت 9:48 توسط مهرنوش |
|
|
آمده بودی مرهم باشی برای زخم های پنجره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 9:53 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 16:50 توسط مهرنوش |
|
|
این شب ها
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 16:43 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:53 توسط مهرنوش |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:45 توسط مهرنوش |
|
دیدی آخرش منو گذاشت و رفت از زمین قلبمو بر نداشت و رفت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:23 توسط مهرنوش |
|
|
چقدر دلتنگه واست نگاه سرد و ساکتم چقدر بلند داد میزنه بیا هنوز منتظرم چه ساده من گم کردمت تو سختیای روزگار تنها یه قاب نقره ای واسم گذاشتی یادگار چه بد گذشت اون روزا که رفتی و من تنها شدم با یه قایق کاغذی روونه ی دریا شدم تو موج نارفیقیا غرق نگاه هرزه ی دوستا و دشمنا شدم تو رفتی من تنها تر از تنها شدم دلت نسوخت شاید یه جا یه وقت کم بیارم؟! نگفتی شاید نتونم اینجوری طاقت بیارم؟! یادت میاد رو گونه هام بوسه زدی چه بی صدا من یادمه ، خوب میدونم یادت نمیاد بی وفا یادت میاد فریاد زدی تورو خدا عروس من وقتی که نیستم نکنه بری یه جا بدون من یادت میاد بغض کردم و آروم زدم تو صورتت گفتم که من مال توام حتی توی نبودنت ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 9:56 توسط مهرنوش |
|
همیشه از این روز میترسیدم , روزی که تنهام بزاری , روزی که برات فقط بشم یه خاطره ... بالاخره این روز رسید ... امروز روز دومه ! دو روز گذشته اما هر لحظه ش برای من اندازه یکسال می گذره ... می خوای بدونی مهرنوشت چی میکشه بدون تو؟؟؟ اصلا به من فکر می کنی؟؟؟ بذار واست بگم ... هر لحظه که میگذره بیشتر عذاب میکشم , حس می کنم هر لحظه از من دورتر و دورتر میشی ... نمیدونم تا کی میتونم طاقت بیارم ... گفتی منتظرت باشم ... یه روزی برمیگردی ... اما من که میدونم تو برای همیشه رفتی ... برای همیشه تنهام گذاشتی ... دیگه برنمی گردی ... اگه می خواستی با من باشی که اصلا تنهام نمیذاشتی ... از دیروز تا حالا هزار بار خواستم شمارتو بگیرم تا فقط برای یه لحظه صداتو بشنوم , اما ... آخه دیگه فایده ای نداره , تو دیگه از من بریدی ... هربار خواستی تنهام بزاری من التماست کردم ... گریه کردم ... موندی اما فقط به خاطر من ... اما این دفعه فرق داره ... ذره ذره دارم نابود میشم اما تحمل میکنم ... دیگه سراغت نمیام تا خودت نخوای ... دیگه نمی خوام با بودنم عذابت بدم ... میدونم , دیگه برنمیگردی , میدونم دیگه امیدی نیست , میدونم حتی اسمم از یادت میره ... اما من همیشه چشم براهتم ... شاید یه روزی یادت بیفته یکی هست که همه زندگیش توئی ... یکی که بیشتر از همه دوستت داره .. آخه تو دنیای منی ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت 9:49 توسط مهرنوش |
|
|
شمع اي شمع چه مي خندي؟ به شب تيره خاموشم؟! به خدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:17 توسط مهرنوش |
|
|
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لکه عشق، زين همه خواهش بيجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو، ای جلوه اميد محال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک ، آه، بگذار که بگريزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده به لب، خونين دل مي روم از دل من دست بردار ای اميد عبث بی حاصل ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:4 توسط مهرنوش |
|
|
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟ گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کس می گوید آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی کاش که من روی خندان تو را می دیدم شانه بالا انداختنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر ... چه کسی باور کرد؟؟؟ جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/31ساعت 9:59 توسط مهرنوش |
|
|
اسكله ی ناز چشات
حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم گرمی دستای تو رو
به صدتادنیا نمیدم
هروقت كه یارم توبودی
بی كسی رو نفهمیدم تو بند دل سلول عشق
حبس نگاتو میكشم
ولی بازم رومیله هاش
عكس چشاتو میكشم
ای قصه بی سر و ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو كافیه ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/26ساعت 9:7 توسط مهرنوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:46 توسط مهرنوش |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:31 توسط مهرنوش |
|
|
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/06/21ساعت 10:1 توسط مهرنوش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این دل نوشته ها هدیه ایست به
تنها بهانه بودنم که عشق را در نخستین نگاه با چشمان او آغاز کردم ... و حال برای چشمان مهربان و قلب پاکش مینویسم حکایت بی انتهای عشق را ... تقدیم به مجتبی عزیزم به یاد سالروز عشقمان ... .................................... روزی چون هر روز ... تنها ... در غربتی که تنهائی غوغا میکرد و خورشید به انتهای آسمان میرفت و من خوب میدانستم امروز هم که بگذرد روزی دیگر به دفتر خاطرات دلگیرم افزوده خواهد شد ... قدم زدن در خیابان های تاریک و مسکوت تنهائی و سر در گمی ام به اتمام نرسیده بود که ... تقدیری به پاکی و زیبائی باران رقم خورد و قصه ی عشقی در آسمان ها پیچید که فرشته ها تا ابد در گوش هم زمزمه خواهند کرد ... 1سال پیش ... غروب 30 تیر 87 آشنائی غریبمان رقم خورد و امروز در کنار هم به امید رسیدن دستهایمان به هم, چشم به آسمان داریم و لب به دعا ... |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|