تبليغاتX
بر شانه های تو ...
گر به هم آویزیم ما دو سرگشته تنها چو موج به پناهی که تو میجوئی خواهیم رسید اندر آن لحظه جادوئی اوج
<
I AM THANKFUL
خدا رو شکر میکنم

FOR THE WIFE
WHO SAYS IT'S HOT DOGS TONIGHT,
BECAUSE SHE IS HOME WITH ME,
AND NOT OUT WITH SOMEONE ELSE.
برای همسرم
که میگه امشب شام سوسیس داریم, چون امشب خونه پیش منه و نه بیرون با کس دیگری.
 
FOR THE HUSBAND
WHO IS ON THE SOFA
BEING  A COUCH POTATO,
BECAUSE  HE IS HOME WITH ME
AND  NOT OUT AT THE BARS..
برای شوهرم
که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل، چون خونه پیش منه و نه بیرون توی بارها.
 
FOR THE TEENAGER
WHO IS COMPLAINING ABOUT DOING DISHES
BECAUSE IT MEANS SHE IS AT HOME,
NOT ON THE STREETS.
برای نوجوانی
که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ولی نیست.
 
FOR THE TAXES I PAY
BECAUSE IT MEANS I AM EMPLOYED.
برای مالیاتی که پرداخت میکنم
چون بیه این معناست که شغلی دارم.
 
FOR  THE MESS TO CLEAN AFTER A PARTY
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN SURROUNDED BY  FRIENDS.
برای شلوغی و کثیفی خانه بعد ار مهمانی
چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

FOR THE CLOTHES THAT FIT A LITTLE TOO SNUG
BECAUSE IT MEANS I HAVE ENOUGH TO  EAT.
برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن
چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

FOR MY SHADOW THAT WATCHES ME WORK
BECAUSE IT MEANS I AM OUT IN THE SUNSHINE
برای سایه ای که شاهد کار منه
چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.
 
FOR A LAWN THAT NEEDS MOWING,
WINDOWS THAT NEED CLEANING,
AND GUTTERS THAT NEED FIXING
BECAUSE IT MEANS I HAVE A HOME
برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه
چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.


FOR THE PARKING SPOT
I FIND AT THE FAR END OF THE PARKING LOT
BECAUSE IT MEANS I AM CAPABLE OF WALKING
AND I HAVE BEEN BLESSED WITH TRANSPORTATION.
برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم
چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

FOR MY HUGE HEATING BILL
BECAUSE IT MEANS I AM WARM.
برای هزینه بالا برای گرمایش
چون یعنی خانه گرمی دارم.

FOR THE LADY BEHIND ME IN CHURCH
WHO SINGS OFF KEY
BECAUSE IT MEANS I CAN HEAR.
برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی میخواند
چون یعنی گوشم میشنود.

FOR THE PILE OF LAUNDRY AND IRONING
BECAUSE IT MEANS I HAVE CLOTHES TO WEAR.
برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند
چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.
 
FOR WEARINESS AND ACHING MUSCLES
AT THE END OF THE DAY
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN CAPABLE OF WORKING HARD.
برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز
چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.
 
FOR THE ALARM THAT GOES OFF
IN THE EARLY MORNING HOURS
BECAUSE IT MEANS I AM ALIVE.
برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند
چون یعنی هنوز زنده هستم.
 
AND I AM THANKFUL:
FOR THE crazy people I work with
BECAUSE they make work interesting and fun!
چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد
    
AND FINALLY, FOR TOO MUCH E-MAIL
و در آخر برای این همه ایمیل
 
 
BECAUSE IT MEANS I HAVE FRIENDS WHO ARE THINKING OF ME..
چون یعنی دوستان زیادی دارم که به فکر من هستند..
 
SEND THIS TO SOMEONE YOU CARE ABOUT.
I JUST DID.
این متن را برای کسی بفرستید که برای شما ارزش دارد.
من اینچنین کردم.
 
Live well, Laugh often, & Love with all of your heart!
 خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! با تمام قلبتان دوست بدارید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/25ساعت 9:51  توسط مهرنوش | 
<

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 18:15  توسط مهرنوش | 
<
 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 18:9  توسط مهرنوش | 
<

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 10:54  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 10:20  توسط مهرنوش | 
<

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

-اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!

پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:

صفت اول: می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:57  توسط مهرنوش | 
<

شبی در خواب دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا از من پرسید: دوست داری با من صحبت کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما فرصت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و گفت: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی در آدمها شما را بیشتر از هر چیزی متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند، و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
- اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیسته اند.
دست خدا مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت…
بعد از مدتی به خدا گفتم: به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد، تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه ای زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابد.
- یاد بگیرند که غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند، بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که در اختیار من گذاشتید سپاسگذارم.
و افزودم: چیز دیگری هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه…

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:54  توسط مهرنوش | 
<

تورا گم كرده ام

                   و حالا لحظه هاي من

                                      گرفتار سكوتي سرد و سنگينند

                                                                         و چشمانم كه تا ديروز

به عشقت مي درخشيدند

                             نمي داني چه غمگينند

                                                    چراغ روشن شب بود

                                                                         برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

                        پر از دلشوره ام بيتاب و دلگيرم

                                                   كجا ماندي كه من بي تو

                                                                        هزاران بار در هر لحظه مي ميرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:46  توسط مهرنوش | 
<

  

یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم :

"آنکه باید باشد و نیست ..."


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:44  توسط مهرنوش | 
<
 دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازاو پرسید:

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوستت دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت ...

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون ...


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم ! 

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم ! 


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم


عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوسه كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

همیشه یادت باشه "سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه !


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:34  توسط مهرنوش | 
<

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي… 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي

و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي …

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:27  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 9:30  توسط مهرنوش | 
<
 
امشب همه چیز رو به راه است...

همه چیز آرام ... آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

دلتنگی در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را چگونه بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام ... نفس بکشم بدون تو... و به یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

یاد گرفته ام که بی تو بخندم ...

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو ...

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه...! 

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ...

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 9:14  توسط مهرنوش | 
<

 

خواب دیده ام

یکی از همین روزهای  ِ در راه  ِ نیامده ،

از راه می رسی ،

و این همه تنهایی را

که روی دلم جا مانده اند،

با بوسه ای می زُدایی .

و در انجماد روزهای ِ اندوهم ، آنقدر تکرار می شوی

که ذوب می شوند این همه خستگی های  ِ دلم ...

خواب دیده ام

تمامی این چشم هایی ،

که مبادای تلاقی  ِ نگاه  ِ مرا و تو را خیره مانده اند ،

به خواب می روند ،

و نمی بینند

چشم های ِ مرا ،

که  آغوش باز کرده اند زلال  ِ نگاه  ِ دریایی تو را ...

و سبز شدن  ِ دست های  ِ نحیف ِ مرا در حجم  ِ دست های  ِ مهربان ِ تو ...

 

خواب دیده ام

بی هیچ هراس و دلهره ای 

می ایستم و رساتر از هر بار گفتنم ،

فریاد می زنم  دوستت دارم را ،

و رها می شوم در حجم آغوش  ِ تو و به خواب می روم

و تمامی ِ آشنایان ِ این حوالی ، 

 بی هیچ شماتتی ، سرمست می شوند ...

خواب دیده ام

در این روزهای  ِ پر گریه ی ِ  بی تو

آنقدر با تو می خندم

که من و تو ما می شود و می ماند ....

 

خواب دیده ام ....

 

.

.

.

 

 

 

تو بگو

 

بگو  ،

تمامی این ها را که به خواب دیده ام ،

نمیگــُذاری به حساب ِ کج بودن خواب های ِ این دل ِ بی قرار  ِ بی درمان

و می مانی ....

 

 

بگو ،

من با این همه باید ها و نبایدهایی که دوره کرده اند من را و تو را

چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

من از بیدار ماندن ِ مدام می ترسم  ،  

بگذار بخوابم

و خواب ببینم که  من و تو ، ما ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 9:7  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 9:48  توسط مهرنوش | 
<
 

آمده بودی مرهم باشی برای زخم های پنجره
درد شدی اما
وسنگ وار زخمی بر زخم هایش افزودی
پنجره...خسته از انبوه زخمها
درهم شکست و دلش برای همیشه فروریخت
دستی...سنگی دگر می اندازد
پنجره دل ندارد که زخمی تازه بردارد ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/09ساعت 9:53  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 16:50  توسط مهرنوش | 
<

 

این شب ها


چشم های من خسته است


گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 16:43  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:53  توسط مهرنوش | 
<

 اینم چند تا از شعرای مریم که میدونم دوستشون داری

http://tantan.persiangig.com/bahar20.sub.ir-music/11/ghabellnadareh.htm

http://tantan.persiangig.com/bahar20.sub.ir-music/11/ghose.nakhor.htm

 http://tantan.persiangig.com/bahar20.sub.ir-music/11/kash.Biaeim.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:45  توسط مهرنوش | 
<

دیدی آخرش منو گذاشت و رفت                از زمین قلبمو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش منو دیوونه کرد                      واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود            تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون که دلمو بهش دادم                    رفت و از چشمای نازش افتادم
دیدی اونی که می گفت مال منه               دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسممو از دفترش                 رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش             دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار                           رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار
دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت         گفت شاید ببینمت توی بهشت
دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر             گفت بذار بمونه چشم اون به در
دیدی افتاد اسم من سر زبون                    همشون گفتن به اون نامهربون
دیدی که دعاها مستجاب نشد                  آخرم دلش واسم کباب نشد
دیدی لااقل نزد به پنجره                           که بهم خبر بده می خواد بره
دیدی رفت بدون هیچ سر و صدا                ولی من سپردمش دست خدا
دیدی بی خداحافظی روونه شد               
دل من وقتی شنید دیوونه شد
دیدی قولاش رو گذاشت تو چمدون           که دیگه نمونه از اونا نشون
دیدی با دل اینو در میون نذاشت               رفت و از خاطره ها نشون نذاشت
دیدی آخرش من رو نظر زدن                    تو سر این دل در به در زدن
دیدی آخرش منو تنها گذاشت                   تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت
یعنی رفته اونجا آشیان کنه                     یا می خواسته من رو امتحان کنه؟!
دیدی حتی اون نگفت می ره کجا             چه بده رسمای روزگار ما
دیدی خواستمش ولی منو نخواست        اینم از بازیای دنیای ماست
حالا چند روزیه که بدون اون                     چشم من خیره شده به آسمون
چه کنم خدا پشیمونش کنه                     یا که مثل من پریشونش کنه
رفت و دیگه نمی یاد به شهر ما               بهتره بسپرمش دست خدا
...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 9:23  توسط مهرنوش | 
<

چقدر دلتنگه واست نگاه سرد و ساکتم

چقدر بلند داد میزنه بیا هنوز منتظرم

چه ساده من گم کردمت تو سختیای روزگار

تنها یه قاب نقره ای واسم گذاشتی یادگار

چه بد گذشت اون روزا که رفتی و من تنها شدم

با یه قایق کاغذی روونه ی دریا شدم

تو موج نارفیقیا غرق نگاه هرزه ی دوستا و دشمنا شدم

تو رفتی من تنها تر از تنها شدم

دلت نسوخت شاید یه جا یه وقت کم بیارم؟!

نگفتی شاید نتونم اینجوری طاقت بیارم؟!

یادت میاد رو گونه هام بوسه زدی چه بی صدا

من یادمه ، خوب میدونم یادت نمیاد بی وفا

یادت میاد فریاد زدی تورو خدا عروس من

وقتی که نیستم نکنه بری یه جا بدون من

یادت میاد بغض کردم و آروم زدم تو صورتت

گفتم که من مال توام حتی توی نبودنت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 9:56  توسط مهرنوش | 
<
 

همیشه از این روز میترسیدم , روزی که تنهام بزاری , روزی که برات فقط بشم یه خاطره ... بالاخره این روز رسید ... 

امروز روز دومه ! دو روز گذشته اما هر لحظه ش برای من اندازه یکسال می گذره ... می خوای بدونی مهرنوشت چی میکشه بدون تو؟؟؟ اصلا به من فکر می کنی؟؟؟ بذار واست بگم ...  هر لحظه که میگذره بیشتر عذاب میکشم , حس می کنم هر لحظه از من دورتر و دورتر میشی ... نمیدونم تا کی میتونم طاقت بیارم ...

گفتی منتظرت باشم ... یه روزی برمیگردی ...  اما من که میدونم تو برای همیشه رفتی ... برای همیشه تنهام گذاشتی ... دیگه برنمی گردی ... اگه می خواستی با من باشی که اصلا تنهام نمیذاشتی ...

از دیروز تا حالا هزار بار خواستم شمارتو بگیرم تا فقط برای یه لحظه صداتو بشنوم , اما ... آخه دیگه فایده ای نداره , تو دیگه از من بریدی ...

هربار خواستی تنهام بزاری من التماست کردم ... گریه کردم ... موندی اما فقط به خاطر من ... اما این دفعه فرق داره ... ذره ذره دارم نابود میشم اما تحمل میکنم ... دیگه سراغت نمیام تا خودت نخوای ... دیگه نمی خوام با بودنم عذابت بدم ...

میدونم , دیگه برنمیگردی , میدونم دیگه امیدی نیست , میدونم حتی اسمم از یادت میره ... اما من همیشه چشم براهتم ... شاید یه روزی یادت بیفته یکی هست که همه زندگیش توئی ... یکی که بیشتر از همه دوستت داره .. آخه تو دنیای منی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 9:49  توسط مهرنوش | 
<

 

شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم؟!

به خدا مردم از اين حسرت

 

كه چرا نيست در آغوشم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:17  توسط مهرنوش | 
<

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش

به خدا می برم از شهر شما  دل شوريده و ديوانه خويش

می برم،تا که در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لکه عشق، زين همه خواهش بيجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم  زتو، ای جلوه اميد محال

می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک ، آه، بگذار که بگريزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه  شايد آن به که بپرهيزم من

بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده به لب، خونين دل

مي روم از دل من دست بردار ای اميد عبث بی حاصل ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 10:4  توسط مهرنوش | 
<

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی کاش که من روی خندان تو را می دیدم

شانه بالا انداختنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر ...

چه کسی باور کرد؟؟؟

جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 9:59  توسط مهرنوش | 
<

اسكله ی ناز چشات 

                     حریم امن قایقم

                                      تو ساعت یه ربع به عشق

                                                                  عقربه ی دقایقم

گرمی دستای تو رو

                          به صدتادنیا نمیدم

                                           هروقت كه یارم توبودی

                                                                      بی كسی رو نفهمیدم

 تو بند دل سلول عشق

                     حبس نگاتو میكشم

                                        ولی بازم رومیله هاش

                                                                  عكس چشاتو میكشم

 

ای قصه بی سر و ته

                      شعر بدون قافیه

                                      برای مرگ این صدا

                                                                 نبودن تو كافیه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 9:7  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:46  توسط مهرنوش | 
<
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 14:31  توسط مهرنوش | 
<

 

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی ...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 10:1  توسط مهرنوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این دل نوشته ها هدیه ایست به

تنها بهانه بودنم که عشق را در

نخستین نگاه با چشمان او آغاز

کردم ... و حال برای چشمان

مهربان و قلب پاکش مینویسم

حکایت بی انتهای عشق را ...

تقدیم به مجتبی عزیزم به یاد

سالروز عشقمان ...

....................................

روزی چون هر روز ... تنها ...

در غربتی که تنهائی غوغا میکرد و

خورشید به انتهای آسمان میرفت

و من خوب میدانستم امروز هم که

بگذرد روزی دیگر به دفتر خاطرات

دلگیرم افزوده خواهد شد ... قدم

زدن در خیابان های تاریک و

مسکوت تنهائی و سر در گمی ام

به اتمام نرسیده بود که ...

تقدیری به پاکی و زیبائی باران رقم

خورد و قصه ی عشقی در آسمان

ها پیچید که فرشته ها تا ابد در

گوش هم زمزمه خواهند کرد ...

1سال پیش ... غروب 30 تیر 87

آشنائی غریبمان رقم خورد و امروز

در کنار هم به امید رسیدن

دستهایمان به هم, چشم به

آسمان داریم و لب به دعا ...

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
دوستت دارم
رویای عشق
حکایت دل
صدای عدالت
هر چیزی بخوای در مورد جن !
رسم رفاقت
محبوبه ی شب
سراب سبز
کد آهنگ برای وبلاگ
بهترین منبع کد آهنگ برای وبلاگ
عاشق همیشه تنهاست
اس ام اس های جوک / عاشقانه / سر کاری
m8spy
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد آهنگ